نوشته شده توسط : shavour

روزی شخص نانوایی، مردی با لباس کهنه و فقیرانه ای  را دید که به طرف مغازه‌اش می‌آید...

با خودش گفت حتما این فقیری است!

که می خواهد نانی را گدایی کند.وقتی آن مرد رسید گفت نان تمام شده،

مرد از آنجا دور شد..دوست نانوا که آن مرد را از سر

کوچه دیده بود به نانوا رسید و گفت"او را شناختی.؟نانوا گفت نه..

حتما فقیری بود که نان مجانی می خواست و من به او گفتم

نان تمام شده..دوست نانوا گفت وای بر تو..آن مرد استاد و زاهد بزرگ شهر است..

نانوا تا فهمید به سمت زاهد دوید و گفت مرا

ببخش که شما را نشناختم..و از زاهد خواهش کرد که او را به شاگردی قبول کند

زاهد قبول نکرد ولی نانوا اصرار کرد که اگر مرا به

شاگردی  قبول کنی تمام شهر را نان مجانی دهم...زاهد به خاطر شرطش او را قبول کرد...

روزی در کلاس درس نانوا از زاهد

پرسید که ای شیخ"جهنم کجاست؟

شیخ گفت جهنم جاییست که تکه نانی را برای رضای خدا ندهند و شهری را برای رضای

بنده ای نان دهند... حکایت آشنا...




:: بازدید از این مطلب : 780
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 23 مرداد 1398 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟