نوشته شده توسط : shavour

حضرت مسیح علیه السلام در جایی پیرمردی را مشاهده می کرد که مشغول کار کشاورزی بود و

زمین را با بیل شخم می زد.

حضرت مسیح به خدا عرضه داشت:

خدایا! امید و آرزو را از او بگیر!

ناگهان پیرمرد بیل را کنار انداخت و روی زمین خوابید و به استراحت پرداخت!



دوباره حضرت مسیح به خدا عرضه داشت:

خدایا! امید و آرزو را به او برگردان!

بعد از این دعا؛ پیرمرد از استراحت دست برداشت و بلند شد و دوباره شروع به کار کردن در زمین و

زراعتش کرد!


حضرت مسیح پیش پیرمرد رفت و از او پرسید:
حالات گوناگونی از تو دیدم! داشتی کار میکردی که به یکباره بیل را به کنار انداختی و خوابیدی!

دوباره به یکباره از زمین بلند شدی و شروع به کشت و زرع کردی؟!


پیرمرد گفت:
وقتی بیل را کنار انداختم این فکر به ذهنم آمد که من پیرم و آفتاب لب بامم! همین امروز فرداست

که غزل خداحافظی را بخوانم! پس چرا خودم را به زحمت کار و تلاش بیافکنم؟!



اما چیزی نگذشت که این فکر از ذهنم پاک شد و این آرزو در دلم شکل گرفت که:

هر چند پیرم! اما از کجا معلوم که من عمر بسیار طولانی از جانب خدا نداشته باشم! و از طرف

دیگر خانواده ام؛ چشم انتظار کار و محصول تلاش من هستند و زندگی آبرومندی می خواهند!

پس دوباره بلند شدم و کار و تلاش و بیل زدن را شروع کردم!




:: بازدید از این مطلب : 1088
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 09 بهمن 1394 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران