عضو شوید
عضویت سریع
آمار مطالب
آمار کاربران
کاربران آنلاین
آمار بازدید
حضرت مسیح علیه السلام در جایی پیرمردی را مشاهده می کرد که مشغول کار کشاورزی بود و زمین را با بیل شخم می زد. حضرت مسیح به خدا عرضه داشت: خدایا! امید و آرزو را از او بگیر! ناگهان پیرمرد بیل را کنار انداخت و روی زمین خوابید و به استراحت پرداخت! دوباره حضرت مسیح به خدا عرضه داشت: خدایا! امید و آرزو را به او برگردان! بعد از این دعا؛ پیرمرد از استراحت دست برداشت و بلند شد و دوباره شروع به کار کردن در زمین و زراعتش کرد! حضرت مسیح پیش پیرمرد رفت و از او پرسید: حالات گوناگونی از تو دیدم! داشتی کار میکردی که به یکباره بیل را به کنار انداختی و خوابیدی! دوباره به یکباره از زمین بلند شدی و شروع به کشت و زرع کردی؟! پیرمرد گفت: وقتی بیل را کنار انداختم این فکر به ذهنم آمد که من پیرم و آفتاب لب بامم! همین امروز فرداست که غزل خداحافظی را بخوانم! پس چرا خودم را به زحمت کار و تلاش بیافکنم؟! اما چیزی نگذشت که این فکر از ذهنم پاک شد و این آرزو در دلم شکل گرفت که: هر چند پیرم! اما از کجا معلوم که من عمر بسیار طولانی از جانب خدا نداشته باشم! و از طرف دیگر خانواده ام؛ چشم انتظار کار و محصول تلاش من هستند و زندگی آبرومندی می خواهند! پس دوباره بلند شدم و کار و تلاش و بیل زدن را شروع کردم!
RSS