نوشته شده توسط : shavour

تو خوب نيستي كه دهي را خوب نمي‌داني

روزي سواري از كنار دهي مي‌گذشت كه مردي با شتاب از ده بيرون آمد و خود را به او رساند و لگام اسبش را گرفت و از او خواهش كرد كه چخماق و سنگش را براي روشن كردن چپقش به او بدهد سوار درحالي كه با تعجب سراپاي مرد را نگاه مي‌كرد از او پرسيد: «به چه علت از اهل ده كه احتمالاً همه‌شان آتش دارند سنگ و چخماق يا آتش نگرفته‌اي و به رهگذر ناشناسي پناه آورده‌اي؟»
مرد با قيافه حق بجانبي جواب داد: «والله چون اهل اين ده همه بدند و من هم بدها را دوست ندارم با همه‌شان قهرم آتش ترا بي‌منت‌تر دانسته‌ام». سوار به تندي لگام از دستش كشيد و درحالي كه اسبش را مي‌تاخت به مرد گفت:
«تو خوب نيستي كه دهي را خوب نمي‌داني، آتش من حيف است به دست تو برسد». منبع:iketab.com




:: بازدید از این مطلب : 661
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 18 تیر 1395 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران