نوشته شده توسط : shavour

تو خوب نيستي كه دهي را خوب نمي‌داني

روزي سواري از كنار دهي مي‌گذشت كه مردي با شتاب از ده بيرون آمد و خود را به او رساند و لگام اسبش را گرفت و از او خواهش كرد كه چخماق و سنگش را براي روشن كردن چپقش به او بدهد سوار درحالي كه با تعجب سراپاي مرد را نگاه مي‌كرد از او پرسيد: «به چه علت از اهل ده كه احتمالاً همه‌شان آتش دارند سنگ و چخماق يا آتش نگرفته‌اي و به رهگذر ناشناسي پناه آورده‌اي؟»
مرد با قيافه حق بجانبي جواب داد: «والله چون اهل اين ده همه بدند و من هم بدها را دوست ندارم با همه‌شان قهرم آتش ترا بي‌منت‌تر دانسته‌ام». سوار به تندي لگام از دستش كشيد و درحالي كه اسبش را مي‌تاخت به مرد گفت:
«تو خوب نيستي كه دهي را خوب نمي‌داني، آتش من حيف است به دست تو برسد». منبع:iketab.com




:: بازدید از این مطلب : 669
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 18 تیر 1395 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟