نوشته شده توسط : shavour

داستان ضرب المثل «آقا گرگ عيدت مبارك».

هر وقت يك نفر از راه طمع كار خلافي مي‌كند يا به مال كسي دست درازي مي‌كند مي‌گويند «آقا گرگ عيدت مبارك». روباهي هميشه در باغ خربزه مي‌رفت و به باغبان خسارت مي‌زد. روزي باغبان تله گذاشت و مقداري گوشت هم در آن تعبيه كرد. روباه چون گوشت را سر راه خود ديد فهميد كه به همراه آن تله‌اي هم هست. جرأت نكرد به گوشت نزديك بشود، برگشت. در راه برخورد كرد به گرگ به او سلام كرد و پس از تعارفات معمولي گفت: «رفيق عزيز چرا پژمرده‌اي»؟ گرگ جواب داد: «دو روزه غذايي فراهم نكرده‌ام».
روباه گفت: «من در اين جاليز غذاي بسيار خوبي تهيه كرده‌ام اما از بخت بد از خوردن آن محرومم». گرگ پرسيد: «چرا!» روباه گفت: «من امروز روزه‌ام نمي‌توانم روزه‌ام را باطل كنم». گرگ گفت: «پس به من نشون بده». روباه گرگ را در مقابل تله برد.
همين كه گرگ گوشت را به دهن گرفت ريسمان تله حلقش را فشرد و دهنش باز ماند. روباه فوري پريد گوشت را از دهن گرگ گرفت و بلعيد. گرگ با صداي خفه‌اي گفت: «تو كه روزه بودي!» روباه جواب داد: «الان ماه را ديدم، افطار كردن بر من واجب شد».
گرگ گفت: «پس من كي ماه را ببينم؟» روباه جواب داد: «ساعتي كه باغبان با بيلش پيش تو آمد تو ماه را خواهي ديد!» در اين اثنا باغبان با بيل آمد و مشغول كتك زدن گرگ شد.
روباه آواز داد: «آقا گرگ! عيدت مبارك».
منبع:iketab.com



:: بازدید از این مطلب : 741
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 02 مرداد 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shavour

داستان ضرب المثل يارغار

يار غار به كسي گويند كه رفيق گرمابه و گلستان باشد، غم دوست او را متالم و شاديش او را مسرور و مبتهج كند. خلاصه آن چنان يار وفادار و ايثار گر باشد كه عقلا و مبتفكران در مقام مقايسه با برادر دچار تامل گردند. بعضيها عقيده داشتند كه بايد حضرت محمد (ص) را به زندان انداخت و بدين وسيله از فعاليتش در راه ترويج دين جديد جلوگيري كرد. برخي مي گفتند بايد او را نفي بلد و يا به اصطلاح امروزه تبعيد كرد ولي اكثريت مخالفان به قتل و كشتن پيغمبر (ص) راي دادند منتها چون قتل او از طرف افراد يك قبيله خالي از اشكال نبود سرانجام قرار بر اين گذاشته شد كه هر قبيله يك يا چند جوان نيرومند و شمشيرزن از ميان خود انتخاب كنند و اين جوانان با شمشير آخته يكباره بر محمد (ص) هجوم برده هر كدام ضربتي بر او بزنند و خونش را بريزند تا بدين طريق خون او در ميان قبايل مختلف لوث شود و بني عبد مناف نتوانند در مقام معارضه و انتقام برآيند. رسول اكرم (ص) به حضرت علي بن ابي طالب (ع) دستور داد كه در آن شب از فاطمه زهرا (ع) مراقبت كند و برديماني او را پوشيده در رختخوابش بخوابد و خود با ابوبكر در نيمه هاي شب مخفيانه از در كوچكي كه پشت خانه ابوبكر بود بيرون رفتند و با دو شتر جماز كه قبلا آماده شده بود راه جنوب را در پيش گرفتند و در غار ثور پنهان شدند. يكي از مردان قريش همين كه به در غار رسيد ديد كه تارهاي عنكبوتي مدخل غار را مسدود كرده و دو كبوتر نيز در دهانه غار نشسته اند كه با ديدن وي پرواز كردند. چون اين بديد عطف عنان كرد و به جوانان ديگر گفت:« راجع به اين غار مطمئن باشيد كه سالهاست احدي به درونش پاي نگذاشته است زيرا در ورودي غار را عنكبوتان قبل از تولد محمد (ص) تنيده اند! عقل سليم حكم نمي كند كسي وارد غار شده باشد بدون آنكه تارهاي عنكبوت را پاره ًكند.» اين بود ماجراي غار ثور كه ابوبكر از آن تاريخ به بعد به يارغار موسوم گرديد و مجازاً در رابطه با دوستان يكدل و وفادار مورد استشهاد و تمثيل قرار مي گيرد.
منبع:tebyan.net



:: بازدید از این مطلب : 724
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 02 مرداد 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shavour

داستان ضرب المثل مرد زاهد

اين مثل كه در مقام تنبه و تنبيه گفته مي‌شود. حكايتي دارد كه مي‌گويد: پيرمردي بود زاهد كه در دل كوه، توي دخمه‌اي عبادت مي‌كرد و از علف‌ها و ميوه‌هاي جنگلي كوه هم مي‌خورد. روزي از كوه به زير آمد و به طرف ده راه افتاد رفت و رفت تا به نزديك ده رسيد، مزرعه گندمي ديد. خيلي خوشش آمد، پيش رفت و دو تا سنبله از گندم‌ها چيد و كف دستش خرد كرد و آن چند دانه گندم تازه را خورد، بعد از آنكه چند قدمي به طرف ده پيش رفت، به خودش گفت: «اي مرد! اين گندم از مال كه بود خوردي؟... حرام بود؟... حلال بود؟...» زاهد سرگردان و پريشان شد و گفت: «خدايا! من طاقت و توش عذاب آن دنيا را ندارم ـ هرچه مي‌خواهي بكني و به هر شكلي كه جايز مي‌داني مجازاتم كن و تقاص اين چند دانه گندم را در همين دنيا از من بگير!» خدا دعا و درخواست او را قبول كرد و او را به شكل گاوي درآورد و به چرا مشغول شد. صاحب مزرعه كه آمد و يك گاوي در گندم‌زارش ديد هرچه در حول و حوش نگاه كرد كسي را نديد ـ ناچار طرف غروب، گاو را به خانه آورد و مدت هشت سال از او بهره گرفت، آخر كه از گوشت و پوست او هم استفاده كرد، كله خشك او را براي مزرعه‌اش «داهول» كرد يعني مترسك كرد و توي زمين سر چوب كرد ـ روزي كه صاحب زمين مزرعه‌اش را چيد و كوبيد و گندم را خرمن كرد، شب دزدها آمدند و جوال‌هاشان را از گندم پر كردند ناگهان صداي غش‌غش خنده از كله خشك گاو بلند شد، دزدها مات و حيران شدند و خشكشان زد، هرچه به اين طرف و آن طرف نگاه كردند ديدند هيچكس نيست اول خيلي ترسيدند و گندم جوال كردن را ول كردند. بعد آمدند پيش كله و ايستادند و گفتند: «اي كله! ترا خدا بگو ببينم چرا مي‌خندي؟ تو كه هستي؟ چرا اينطور مي‌خندي و ما را مسخره مي‌كني؟» كله به زبان آمد و شرح احوالش را گفت و آخر هم گفت: «من به تقاص دو تا سنبله گندم دارم چنين مكافاتي مي‌بينم ـ واي به حال شما كه جوال جوال مي‌بريد!»
منبع:iketab.com



:: بازدید از این مطلب : 714
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 02 مرداد 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shavour

مگر به دست‌هايت حنا بسته است

در سمنان اگر كسي چيزي در دست داشته باشد و به علت غفلت و سهل‌انگاري از دستش بيفتد به او مي‌گويند: «مگه دست‌هات حناست؟» يعني مگر به دست‌هايت حنا بسته است؟ شبي دزدي به خانه زن بيوه ثروتمندي مي‌رود. وقتي كه دزد وارد خانه مي‌شود متوجه مي‌شود كه زن هنوز بيدار است. خودش را به پشت پنجره اتاق مي‌رساند و مي‌بيند كه زن مشغول خمير كردن حنا است كه دست‌هاي خود را حنا ببندد. در اين موقع دزد وارد اتاق مي‌شود و با خنجري كه در دست داشته زن را تهديد مي‌كند كه اگر كوچكترين صدايي بكند او را خواهد كشت. بيوه ثروتمند كه از ماجرا باخبر مي‌شود به روي خود نمي‌آورد و لبخني مي‌زند و مي‌گويد چكار دارم كه سر و صدا بكنم من سال‌هاست كه شوهرم را از دست داده‌ام و از آن به بعد تنها مانده‌ام. دنبال شخصي مثل تو جوان برازنده مي‌گشتم. ترا حتماً خدا براي من فرستاده كه با تو ازدواج بكنم. دزد كمي به خود مي‌آيد مي‌بيند كه اين زن بيوه هم ثروتمند است و هم با جمال. كم‌كم با زن اخت مي‌شود و پيش زن مي‌نشيند و با او درباره ازدواج خودشان شروع به صحبت مي‌كند. زن به او پيشنهاد مي‌كند كه همين امشب بايد عروسي سر بگيرد. دزد مي‌گويد: «در اين نصب شبي ملا و آخوند از كجا پيدا كنيم كه صيغه عقد را بخواند؟» زن بيوه در جواب دزد مي‌گويد: «اصل كارت رضايت طرفين است وقتي هر دوي ما رضايت داشته باشيم عقد بسته شده است، من راضي تو راضي گور باباي قاضي، بيا از حالا من و تو عروس و داماد بشويم» دزد قبول مي‌كند. زن مي‌گويد: «چه بهتر از اينكه حنا هم حاضر است بيا دست‌‌ها و پاهايت را حنا ببندم چون بايد داماد بشوي» دزد غافل قبول مي‌كند، موقعي كه بيوه ثروتمند دست‌‌ها و پاهاي دزد را كاملاً حنا مي‌بندد به پشت‌بام خانه مي‌رود و داد مي‌زند «آي ديد ـ آي دزد» مردم به خانه زن بيوه مي‌ريزند و دنبال دزد مي‌كنند. دزد مي‌خواهد فرار كند اما پاهاي او ليز مي‌خورد و نقش زمين مي‌شود. خلاصه خود را به ديوار حياط خانه مي‌رساند. به محض اينكه ديوار را مي‌چسبد كه بالا برود و خود را به كوچه برساند دست‌هايش از ديوار ليز مي‌خورد و دو مرتبه به حياط مي‌افتد و نمي‌تواند فرار كند و مردم او را دستگير مي‌كنند. حاكم از او سؤال مي‌كند كه چرا و چطوري دستگير شدي دزد در جواب مي‌گويد: «دستام حنا بود».
منبع:farsibooks.ir



:: بازدید از این مطلب : 861
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 28 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shavour

از گردنم بیفتی انشاالله

اين جمله، هم مثل است هم نفرين و قصه اي دارد
ميگويند: پيرزني بود سه پسر داشت و دو تا عروس، اما پسر كوچكش هنوز زن نگرفته بود. اين دو تا عروس هر روز به نوبت مادر شوهرشان را كول ميگرفتند و كارهاي خانه را به اين شكل انجام ميدادند چون كه ميترسيدند اگر مادر شوهرشان را زمين بگذارند و مواظب حال او نباشند پيرزن نفرين ميكند و شوهرهاشان عاق والدين ميشوند.
برادرها هرچه به برادر كوچكشان ميگفتند تو هم زن بگير اقلاً كمي به زنهاي ما كمك كند و كار آنها سبكتر شود قبول نميكرد و زير بار نميرفت براي اينكه ميديد انصاف نيست كه زن او هم مثل زنهاي دو برادرش به زحمت بيفتد يا نافرماني بكند و باعث بشود كه او عاق والدين بشود.
از قضا يك روز از كوچهاي ميگذشت ديد دختر كثيفي با حال پريشان و موهاي ژوليده در خرابه نشسته، پيش خودش فكر كرد، خوب است من اين دختر را به زني بگيرم از چند جهت ثواب است يكي اينكه اين دختر را از پريشاني نجات ميدهم چون كه هرچه باشد به پشت گرفتن مادرم از اين پريشاني براش سختتر نيست.
ديگر اينكه دو تا زن برادرهام راحت ميشوند و كارشان سبكتر ميشود و نوبت كول كردن مادرم يك روز عقب ميافتد و هر سه روز يك روز نوبتشان ميشود. خلاصه سراغ دختر را گرفت و آمد خانه، گفت: «برويد و فلان دختر را براي من عقد كنيد». برادرهاش شاد و خوشحال رفتند و دختر را عقد كردند و آوردند خانه. زن برادرها هم از شوهرشان خوشحالتر كه كمكي رسيده.
با آمدن نوعروس نوبت كول كردن مادر شوهر سه روز يك روز شد. اين نوعروس ديد كار مشكلي است كه هم يك پيرزن را به دوش بگيرد و هم كارهاي خانه را انجام دهد.
به فكر چاره افتاد. يك روز كه پسرها براي كار به صحرا رفته بودند و پيرزن هم از خواب بيدار نشده بود جاريهاش را صدا زد و گفت: «اگر چيزي به من بدهيد اين پيرزن را از سر خودمان وا ميكنم»
جاريها با التماس گفتند: «خواهر هرچي بخواهي به تو ميدهيم، اگر كاري ميتواني بكني معطل نشو» نوعروس گفت: «من از شما چيزي نميخواهم فقط گردنبند و دستبند و گوشواره و انگشتر مادر شوهرمان را ميخواهم» گفتند: «ما حاضريم آنها مال تو باشد».
گفت: «خيلي خب امروز نوبت من است كه مادر شوهرمان را كول بگيرم. نان هم بايد بپزم وقتي كه پيرزن را كول گرفتم و مشغول نان پختن شدم يكي از شما برويد بيرون و برگرديد و به من بگوييد كه نعش پدرت را پشت الاغ انداختهاند و دارند از صحرا ميآورند، ديگر كارتان نباشد من ترتيب بقيه كار را ميدهم» عروسها وقتي قول و قرارشان را گذاشتند، پيرزن از خواب بيدار شد بعد از اينكه ناشتاييش را خورد گفت: «امروز نوبت هر كه هست بيايد و كولم بگيرد». نوعروس فوري آمد و پيرزن را به كول گرفت و تنور را هم آتش كرده بود و داغ و آماده نان پختن بود. نوعروس همانطور كه پيرزن به پشتش بود آمد نشست و مشغول نان پختن شد. طبق قراري كه گذاشته بودند يكي از عروسها بيرون رفت و برگشت و با گريه و زاري گفت: «خواهر! لال بشم انشاءالله، نعش پدرت را روي الاغ انداختهاند و دارند از صحرا ميآورند».
نوعروس از جاش بلند شد و همانطور كه پيرزن پشتش بود خودش را از اين ديوار به آن ديوار ميزد و ميگفت: «واي پدرم» هرچه پيرزن فرياد ميكشيد كه «مرا بگذار زمين» ميگفت: «نه! من نميخواهم شوهرم عاق والدين بشه، هرچه باشه احترام تو واجبه!»
خلاصه پيرزن را آنقدر به اين ديوار و آن ديوار زد كه تمام بدنش خرد و خمير شد و زبانش هم گرفت و از پشت عروس افتاد زمين. عروسها مادر شوهر را بردند و تو رختخواب خواباندند و مشغول كارشان شدند. پسران پيرزن وقت غروب از صحرا برگشتند و ديدند مادرشان پشت هيچكدام از عروسها نيست قضيه را پرسيدند.
عروسها گفتند: «بعدازظهر يك مرتبه زبانش بند آمد و نتوانست حرف بزند ما هم خوابانديمش تو رختخواب». پسرها به بالين مادرشان رفتند و ديدند نخير دارد نفسهاي آخرش را ميكشد مثل اينكه منتظر آنها بوده كه بيايند. گفتند: «مادر حرف بزن چطور شده؟» پيرزن كه نميتوانست حرف بزند سينهاش را نشان داد، يعني خرد شده و اشاره ميكرد به عروس كوچكتر يعني او اينطورش كرده. عروس تازه گفت: «مادر شوهر مهربانم به من اشاره ميكند كه دوستش دارم ميگويد: گردنبدنم را به او بدهيد» بعد رو كرد به جاريها و گفت: «مگر اينطور نيست؟» گفتند: «چرا همينطور است. وقتي كه زبان داشت به ما گفته بود». خلاصه پيرزن هر عضوش را نشان ميداد و به نوعروس اشاره ميكرد كه او اينطورش كرده ـ نوعروس زرنگ آن را به نفع خودش تعبير ميكرد كه: «ميگويد انگشتر و دستبندها و چيزهاي داخل جيبم را بدهيد به عروس كوچكم» جاريها هم حرف او را تصديق ميكردند. به اين ترتيب همه اشياء زينتي و جواهرات پيرزن مال عروس كوچكش شد تا اينكه پيرزن جان داد و مرد و پسرها مشغول گريه شدند.
عروسها ديدند كه اگر گريه نكنند ممكن است شوهرهاشان شك كنند. شروع به گريه و زاري كردند. مردم پيرزن را كه بردند خاك كنند آنها اينطور نوحه سرايي ميكردند:
عروس اولي ـ درين درين اوي (گورش را عميق و عميقتر بكنيد ـ اي واي)
عروس دومي ـ اونان درين اوي (از عميق هم عميقتر بكنيد ـ اي واي)
عروس سومي ـ بواوزي من بونداگورموشم گنه گلوراوي (اين رويي كه من از اين پيرزن ديده ام بازهم برميگردد ـ اي واي).
منبع:persiankolbe.ir



:: بازدید از این مطلب : 736
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 28 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shavour

داستان ضرب المثل مردی برای خلاص شدن از قیل وقال رفت و زن گرفت.


در زمان‌هاي قديم مردي بود كه چهل سالش شده بود و هنوز زن نگرفته بود. كار و بارش چاق بود. گاو زراعتي، گاو شيرده، گله گوسفندي، انبار گندمي، برنجي، اسب، مال و مكنت، اسباب و اثاث خانه، خلاصه همه چيز داشت. اما به هر مجلسي كه مي‌رفت و به هر جا كه مي‌رسيد مردم عوض احوالپرسي به او مي‌گفتند: «خب! كي خدا بخوا عروسي مي‌كني؟ كي مي‌خواي زن بسوني بياييم شيريني بخوريم؟» و از اين حرف‌ها. اينقدر گفتند و گفتند كه مرد بيچاره براي اينكه از شر حرف مردم خلاص بشود رفت و زني گرفت.
اما بختش ياري كرد و زن شكمو و خوش خوراكي گيرش آمد! اين زن عوض اينكه به كارهاي خانه برسد و جارو كند و لباس بشورد و غذا بپزد سه چهار تا جيب به لباسش دوخته بود و هميشه اين جيب‌ها پر از تنقلك و چيزهاي خوردني بود از صبح كه پا مي‌شد همينطور ماشاالله دهنش رو بود تا ظهر، تازه براي ظهر هم اگر مي‌خواست چيزي بپزد باز از نپخته‌اش مي‌خورد تا بپزد. بعد از ناهار هم همينطور توجيبي‌هاش را مي‌جويد و براي زن‌هاي همسايه حرف مي‌زد تا عصر، شامم مثل ناهار هيچوقت پهلوي شوهرش چيزي نمي‌‌خورد. هرچه شوهر بدبخت اصرار مي‌كرد كه چيزي بخورد مي‌گفت: «خوراكم كجا بود؟ منم خدا مثل بعضي از زن‌ها سيلم كرده».
دو سه سالي گذشت. مرد بيچاره ديد هستي‌اش از دست رفت. گله رفت، دكان رفت، گاوهاي شيرده رفت و انبار گندمي و برنجي به سر سال نمي‌رسد و هرچه بود رفت و در «چه بكنم» دچار شد.
ايندفعه مردم كه به او مي‌رسيدند مي‌گفتند: «ماشاالله؟ عجب زن خوش خوراكي به چنگ آوردي، ده تا دكان آجيل‌فروشي كم‌تونه». به سال چهارمي نرسيده بود كه يك بار ميهماني براشان آمد. مرد زود يك مرغ چاق خريد و سرش را بريد و به زنش داد و گفت: «اين ميهمان براي من خيلي عزيز است يك شام خوبي بپز». تا مرد ايستاده بود يك من برنج از تو خانه آورد و شروع كرد با مردش صحبت كردن و با خودش مي‌گفت: «چه بپزم؟ چه نپزم؟» و همينطور كه داشت برنج پاك مي‌كرد يك مشت هم تو دهنش مي‌ريخت و مي‌جويد. مرد تو فكر رفته بود و نگاه مي‌كرد و با خودش مي‌گفت: «ما يك نفر ميهمان داريم اين زن اين همه برنج را براي كي مي‌خواد؟» زن هم كه داشت برنج پاك مي‌كرد، هم پاك مي‌كرد، هم تند و تند برنج‌هاي خشك را مي‌جويد. مرد، آنقدر اوقاتش تلخ بود كه طاقت نياورد بايستد و رفت.
عاقبت ميهمانشان آمد و موقع شام خوردن شد. مرد دستور شام داد و زن كم خوراك! فوري شام حاضر كرد و خودش رفت كنار. مرد ديد مرغ نصفه است و شام هم شام آن برنج عصري نيست خيلي اصرار كرد به زنش كه: «بيا شام بخور ميهمونمون غريبه نيست». زن هم گفت: «نمي‌تونم بخورم شما بخورين».
ميهمان بدبخت هم كه از قضيه خبر نداشت هي مي‌گفت: «دده بيا شام بخور» مرد ديگر طاقت نياورد رفت و ديگ غذا را آورد. خدا بده بركت، ديگ پر پلو بود و روش هم نصفه مرغ و خورشت بود.
مرد از دق دلش به ميهمانشان گفت: «اين زن بدبخت من هيچ خوراكي نداره!» و به زنش اشاره كرد و گفت: «بيا اين شام ما واسي تو و آن ديگ براي ما!» زن جلو ميهمان چيزي نگفت و از اتاق بيرون رفت.
مرد بيچاره كه از هستي فارغ شده بود چون پيش اهل محل و اطراف آبرو داشت نتوانست زنش را طلاق بدهد و يك دست رختخواب با خودش برداشت و رفت. هرجا كه مي‌رسيد و مي‌ديد كه كسي دارد از زندگي خودش تعريف مي‌كند او مي‌گفت:

«اگه گوت خوش خوراك شد سرت بنه بخوس»
«اگه زنت خوش خوراك شد جلت وردار در رو»

منبع:iketab.com



:: بازدید از این مطلب : 702
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 28 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shavour

والله من هم تو همان فكر بودم!




 
اگر كسي كار احمقانه‌اي بكند كه بر او نكته بگيرند و جواب قانع‌كننده‌اي نداشته باشد به عنوان اعتراف و پوزش خواهي ضمني اين مثل را مي‌گويد. مي‌گويند مردي براي دزديدن هندوانه و خربزه سر جاليزي رفت و مقدار زيادي هندوانه و خربزه چيد و توي گوني ريخت. وقتي كه خواست در گوني را ببندد جاليزبان مثل اجل معلق سر رسيد و پرسيد: «اينجا چكار مي‌كني؟» مرد گفت: «والله از راه مي‌گذشتم باد سختي وزيد و طوفان مرا انداخت توي جاليز تو» جاليزبان پرسيد: «خوب هندوانه و خربزه را كي كند؟» مرد گفت: «طوفان مي‌خواست مرا با خودش ببرد من هم هر مرتبه دست مي‌انداختم و هندوانه و خربزه‌‌ها را مي‌گرفتم يكي‌يكي كنده مي‌شد» جاليزبان باز پرسيد: «همه اينها درست! كي آنها را توي گوني ريخت؟» مردك فكري كرد و گفت: «والله من هم تو همان فكر بودم!».
منبع:iketab.com



:: بازدید از این مطلب : 681
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 28 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shavour

تو هم قاصد هنگام شده‌اي؟

هنگامي كه يك نفر ساده‌لوح از روي بي‌فكري كار عبث و بي‌مطالعه‌اي انجام داده باشد به او مي‌گويند تو هم قاصد هنگام شده‌اي؟ مي‌گويند: روزي، روزگاري، كدخداي ده هنگام به جارچي گفت: «صدا كن و به فلاني بگو، فردا بايد به اهرم بروی» فردا صبح، قاصد بي‌اينكه خانه كدخدا برود يا بداند كه كدخدا چه كاري دارد راه مي‌افتد و غروب همانروز مي‌رسد به خانه كدخداي اهرم و مي‌گويد: «كدخداي هنگام مرا فرستاده! ولي نمي‌دانم چكار داشته!» كدخدا هم كه مي‌بيند قاصد آدم نادان و احمقي است، مي‌گويد: «سنگ دو من و نيم از من خواسته!» قاصد بيچاره فرداي آن روز سنگ دو من و نيم را برمي‌دارد و مي‌برد به هنگام، كدخداي هنگام هم براي اينكه قاصد را بيشتر اذيت بكند مي‌گويد: «نه! من مي‌خواستم تو سنگ يك من و يك چارك را به اهرم ببري، و يك سنگ يك من و يك چارك ديگري از آنجا بياري» خلاصه، قاصد، نامه كدخدا را كه پيغام اصلي بوده با سنگ دو من و نيم و سنگ يك من و يك چارك برمي‌دارد و راهي اهرم مي‌شود.
منبع:iketab.com



:: بازدید از این مطلب : 749
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 28 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shavour

چه خبره مگه كار دختر جعفر را كردي؟



 
هركس يك كاري كه كسي نكرده بكند كه بخواهند خيلي از او تعريف كنند مي‌گويند: «‌ها! فلاني كار دختر جعفر را كرد». يا اگر كسي به خاطر كاري خيلي خودنمايي بكند و بخواهند مذمتش كنند مي‌گويند: «چه خبره مگه كار دختر جعفر را كردي؟» مي‌گويند در اسفندآباد ابرقو يك اربابي زندگي مي‌كرد كه خيلي ظالم و بي‌رحم بود و اسمش هم «سرورخان» بود. يكي از ظلم‌هاش اين بود كه از مردم «بيگاري» مي‌گرفت. مثلاً وقتي مي‌خواست خانه‌اي بسازد يا ديواري بكشد مردم را به زور سر كار مي‌برد. تا اينكه يك شب عروسي يك پسري بوده. فردا كه مي‌شود داماد را به زور مي‌برد سر كار تا گل بسازد و خنچه بزند. عروس كه توي خانه بوده، فكر و خيال به سرش مي‌زند و دلش هواي شوهرش را مي‌كند. مي‌آيد سر كار، پيش مردها كه كار مي‌كرده‌اند و چادرش را از سرش برمي‌دارد و شلوارش را بالا مي‌زند و بنا مي‌كند گل لگد كردن. مردها مي‌گويند: «تو جلو اين همه مرد خجالت نمي‌كشي چادرت را زمين گذاشتي و شلوارت را بالا زدي و گل لگد مي‌كني؟» عروس مي‌گويد: «طوري نيست اگر مي‌دانستم عيب دارد اين كار را نمي‌كردم» همينطور كه كار مي‌كردند «سرورخان» پيدايش مي‌شود؛ وقتي كه خوب نزديك مي‌شود زن چادرش را به سرش مي‌كشد و رويش را تنگ مي‌گيرد و كناري مي‌نشيند. مردها موقعي كه رفتار او را مي‌بينند مي‌گويند: «ما چند نفر مرد، اينجا كار مي‌كرديم روبه ‌روي ما اصلاً رو نگرفتي حالا از سرورخان اينطوري رو گرفتي و كناري نشستي!» زن جواب مي‌دهد: «سرورخان مرد بود از او رو گرفتم شماها زن بوديد ازتان رو نگرفتم!» مردها مي‌گويند: «چطوره كه سرورخان مرد هست و ماها زنيم؟» زن جواب مي‌دهد: «او مرد هست كه شماها را به زور مياره سر كار، شماها اگر مرد هستيد او را بگيريد بگذاريد لاي چينه!» مردها كه اين سرزنش و سركوفت را مي‌شنوند خونشان به جوش مي‌آيد و سرورخان را مي‌گيرند و مي‌گذارند لاي چينه اما يك تكه از لباسش را بيرون از چينه‌‌ها نگه مي‌دارند كه باقي بماند و عبرت ظالم‌هاي ديگر بشود و اين قصه به يادگار بماند. چون اسم پدر اين دختر جعفر بوده مي‌گويند: «مگر كار دختر جعفر را كردي؟»
منبع:iketab.com



:: بازدید از این مطلب : 750
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 28 تیر 1395 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : shavour

یارانه تیر ۹۵ – زمان واریز یارانه تیر ۱۳۹۵

مجموعه : اخبار , اخبار اقتصادی 

یارانه تیر ۹۵, زمان واریز یارانه تیر ۹۵, زمان دقیق واریز یارانه تیر ۹۵, تاریخ واریز یارانه تیر ۹۵, زمان واریز یارانه تیر ۱۳۹۵, یارانه تیر ۱۳۹۵

به اطلاع می رساند «شصت و پنجمین»مرحله یارانه نقدی مربوط به تیرماه ۱۳۹۵ به ازاء هر نفر ۴۵۵٫۰۰۰ ریال ساعت ۲۴:۰۰ روز شنبه مورخ ۱۳۹۵/۰۴/۲۶ به حساب سرپرستان محترم خانوار واریز و قابل برداشت خواهد بود.

در ۳ ماهه ابتدایی سال ۹۵ در تاریخ ۲۶ هر ماه یارانه واریز گردیده و زمان پرداخت یارانه این ماه نیز ۲۶ تیر اعلام شده است .

یارانه نقدی تیر ۹۵ صبح روز یکشنبه ۲۷ تیر ۹۵ قابل برداشت است.



:: بازدید از این مطلب : 789
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 26 تیر 1395 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران