نوشته شده توسط : shavour

والله من هم تو همان فكر بودم!




 
اگر كسي كار احمقانه‌اي بكند كه بر او نكته بگيرند و جواب قانع‌كننده‌اي نداشته باشد به عنوان اعتراف و پوزش خواهي ضمني اين مثل را مي‌گويد. مي‌گويند مردي براي دزديدن هندوانه و خربزه سر جاليزي رفت و مقدار زيادي هندوانه و خربزه چيد و توي گوني ريخت. وقتي كه خواست در گوني را ببندد جاليزبان مثل اجل معلق سر رسيد و پرسيد: «اينجا چكار مي‌كني؟» مرد گفت: «والله از راه مي‌گذشتم باد سختي وزيد و طوفان مرا انداخت توي جاليز تو» جاليزبان پرسيد: «خوب هندوانه و خربزه را كي كند؟» مرد گفت: «طوفان مي‌خواست مرا با خودش ببرد من هم هر مرتبه دست مي‌انداختم و هندوانه و خربزه‌‌ها را مي‌گرفتم يكي‌يكي كنده مي‌شد» جاليزبان باز پرسيد: «همه اينها درست! كي آنها را توي گوني ريخت؟» مردك فكري كرد و گفت: «والله من هم تو همان فكر بودم!».
منبع:iketab.com




:: بازدید از این مطلب : 677
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 28 تیر 1395 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران