نوشته شده توسط : shavour

جنگجویی به نام نوبوشیگه، نزد هاکویین رفت، و پرسید: «آیا واقعا بهشت و جهنمی وجود دارد؟»
هاکویین گفت: «تو که هستی؟»
جنگجو پاسخ داد: «یک سامورایی.»
هاکویین با تعجب گفت: «تو، یک سربازی؟ کدام فرمانروا تو را محافظ خویش قرار داده؟ بیشتر شبیه گدایان هستی.»
نوبوشیگه خشمگین شده و خواست شمشیر خود را از غلاف خارج سازد، اما هاکویین ادامه داد: «خوب پس شمشیر هم داری! سلاح تو کندتر از آن است که بتواند سر مرا از بدن جدا کند.»
هنگامی که نوبوشیگه شمشیر خود را کشید، هاکویین متذکر شد:
«اینجا دروازه‌های جهنم باز می‌شود.»
نوبوشیگه که آرامش و تسط استاد بر خویشتن را مشاهده کرد، شمشیر خویش را در غلاف گذاشته و تعظیم نمود.
هاکویین گفت: 
«اینجا دروازه‌های بهشت باز می‌شود.»




:: بازدید از این مطلب : 1159
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 09 بهمن 1394 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران